ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

سکسکه...

قبلا که سکسکه می کردی دوست داشتی رو زمین بزارمت و اینور اونور و نگاه کنی، جدیدا انگار از سکسکه ی خودت کلافه می شی، دوست داری زودتر تموم شه، متعجب می شی و ترجیح می دی بهت شیر بدم...اینم آخرین عکس از سکسکه ...توی این عکس شواهد نشون می ده که چقدر کلافه و متعجبی...   ...
10 شهريور 1390

دوقلوها...

هفتم شهریور یه خوابه عجیب دیدم، دو تا گل پسر با هم، تصورش هم وحشتناکه، کم آورده بودم، همش در حال شیر دادن بودم، مسئولیت دوبله شده بود... بابا که برای خداحافظی اومد بالای سرم، به تو اشاره کردم و گفتم این کدومشونه؟! بابا هم متعجب گفت این ابوالفضله...بیدار که شدم دیدم چقدر کارم کم شده... اینم عکسی از دوقلوها که تو خوابم با همین لباس بودن و فقط مدل موهاشون کمی با هم متفاوت بود و مثلا می تونستم از هم تشخیصشون بدم...   ...
10 شهريور 1390

شاکر...

ن می دونم که کی این دل نوشته های مادرت و می خونی، ولی می خوام اینو بدونی که دوست دارم روی لوح سفید وجودت که در دست ما به امانت داده شده، زیباترین ترسیمها رو داشته باشیم، حالا که خدا این مسئولیت و به من و بابات داده امیدوارم که شایستگیه این کار و داشته باشیم، عزیزم دوست دارم توی زندگی بهترین و موفق ترین باشی، و خدا رو هیچ وقت فراموش نکنی و شاکر باشی، دوست دارم اون روزی و ببینم که نماز می خونی و با تمام اخلاص با خدای خودت راز و نیاز می کنی... ...
9 شهريور 1390

ابوالفضل در بیمارستان...

ساعت 2 بود که همه اومدن دیدنت، این عکسها رو هم حدودا4 ساعت بعد از تولدت انداختیم... اینجا مامان خیلی درد داشتا، یادت باشه... ...
6 شهريور 1390

چشمان آینه ای...

عاشق وقتی هستم که بهت شیر میدم، با اون چشمهای میشی رنگت، من و پیدا میکنی، بهم زل می زنی، و من میتونم خودم و در چشمهای آینه ایت ببینم... دوست دارم... ...
6 شهريور 1390

حسین جون...

سلام پسرم، حسین جون پسر دختر عمه مامانته، خونشون لاهیجانه، من و مامانش همبازیه دوران کودکی و نوجوانی و جوانی بودیم و هستیم، امیدوارم که شما هم با هم همبازی بشین... اینم یه عکس از حسین جون ...
6 شهريور 1390